زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... رادین جون وارد 15 ماهگی شد ...

1391/10/14 15:47
نویسنده : مامان رادين
302 بازدید
اشتراک گذاری

  به نام خالق فرشته های زمینی

 

 

یه ماه دیگه گذشت و با گذشت این ماه ؛

بزرگتر و عاقل تر از ماه قبل و ماههای قبل شدی...

و ما به شکرانه یه مرحله دیگه از تکاملت با سپاس از خدای مهربون که تو ، فرشته ناز رو به ما داد جشن می گیریم...

این جشنها نه فقط برای شادباشِ ، بلکه یادبودیه از روزی که  تو هرشته آسمونی به زمین اومدی...  

 

این ماه من و بابایی تصمیم گرفتیم تا یه جشن متفاوتی برات ترتیب بدیم ...

و اون بردنت به بازیگاه و رفتن به رستوران برای شام...

پنج شنبه که ماهگردت بود مصادف بود با اربعین حسینس و نشدبریم ...

فرداش هم چون هنوز تو اون حال و هوا بودیم نشد ...

و جشن خانوادگی موند برای شنبه ...

اما من هدیه ماهگردت رو بهت دادم دادم تا بدونی که چقدر برامون عزیزی..

این هم به بهانه ماهگرد قشنگترین بهانه زندگیمون

که مامان خودش برات این ست رو بافته

 

دیروز شنبه بود وخانواده سه نفره ما ساعت ٨:٣٠ راهی سرزمین عجائب شدیم...

چند تا عکس از آماده شدتن گرفتم ، موقع رفتن اما خوب نشد ولی واسه یادگاری بد نیست ...

این کفشهای خوشکل رو قبل از دنیا اومدنت مامان حاشی برات از مشهد سوغات آورده

 و این هم از لحظه ورود تا لحظه خروج در سرزمین عجائب...

 وقتی وارد شدیم و لباسهاتو در آوردم و یکمی محیط رو دیدی و باهاش آشنا شدی از صدای موسیقی خوشت اومد و شروع کردی نمه نمه قر دادن ...

 من و بابایی از خنده داشتیم غش می کردیم ...

 بابایی دستت رو گرفت تا دیگه کار به رقصیدن نکشه ...

 حالا دیگه از کار بابا خندم گرفته بود ...

 گفتم:" دستش رو ول کن  !!!!"

 اما این به خاطر شادی بی حدی بود که تو اون لحظه بهت دست داده بود ...

 

به سفارش بابایی اول برات یه کارت شارژ کردم تا هر چقدر دوست داری بازی کنی...

 

 

 

 و بعد به ترتیب سوار این ماشین ها شدی و با تموم شدنشون خودتو نکون می دادی یعنی چرا ماشین دیگه تکون نمی خوره؟!!!!!!

ماشین شماره ١

 

ماشین (اژدها) شماره ٢

منتظری تا حرکت کنه، واسه همین این ریختی شدی...

البته چون نه فرمون داشت نه مثل ماشین زیاد باهاش حال نکردی و از شیشه با خودت    بای بای می کردی

یا

برای خودت دست می زدی...

 

بعد برای اینکه پشت هم بازی کردن برات تکراری نشه گفتم یه دوری تو محوطه بزنی...

اینجا همش نگران بودم که سرت لای نرده ها گیر نکنه

ماشین (سنجاب) شماره ٣

اینجا همش نگران بودم که نکنه بیفتی یا بهونه بگیری، اما به مجض روشن شدن           غش غش خندیدی و خوشت اومد !!!!١

ماشین (هلیکوپتر) ٤

که موفق به سوار شدنش نشدی ...

خانم مسئولش گفت زود برات و هنوز کوچولویی...

به اصرار ما اجازه داد..

برای سوار شدنش پله گذاشته بودن و وقتی بهت گفتم که برو سوار شو ، مثل آقاها رفتی از رو پله بری بالا و نذاشتی بغلت کنم ...

این کارت خانم مسئول هلیکوپتر رو به خنده انداخته بود و ما رو متعحب کرد !!!!

چون تا حالا از پله بالا نرفته بودی و یه بار فقط دیدی که یه دختری از روش رفت بالا...

اما چون خانم مسئول سوارت کرد کنار دست یه دخملی که ازت بزرگتر بود، تا مراقبت باشه دیگه دلت نخواست سوار شی ...

فکر کنم بهت بر خورد که کسی مراقبت باشه !!!!چشمک

ماشین شماره ٥

پسرم یه دستی رُل ماشینو می چرخونه ، بس که حرفه ایه تو رانندگی

فسقل مامان ، این جا یه لحظه از صندلیت جدا شدی و این شکلی چسبیدی به فرمون ...

ترسیده بودی که نخوری زمین ...

تو بازیگاه از همه کوجولو تر خودت بودی چوچه مامان ...

و بعد باز هم یه گشتی تو محوطه زدی و یکمی کنجکاوی به خرج دادی ...

تا این عکسو بگیرم یه ده باری رفتی  عقب و اومدی جلو تا فلش دوربین رو ببندی برام ...

آخه نمی خوام ببندی گلم ، واستا ازت عکس بیندازم...خمیازهکلافه

ماشین شماره ٦

این آخرین ماشینیه که سوار شدی...

 بعدش یه چرخ دیگه زدی و ...

این حا هم گیت بلیط که با بابایی کلی قایم موسک بازی کردی ...

و بعد لباس پوشیدی که بریم ...

 

 

و بعد هم برای شام رفتیم رستوران...

دیگه خیلی خسته شده بودی و دلت می خواست بخوابی...

هر چی گفتم صبر کن شام بیارن گوش ندادی و بهونه غذای خودت رو گرفتی ...

بلاخره غذاتو خوردی و در همون حال داشتی تو بغلم می خوابیدی که پیش غذا رسید ...

گفتم :"مامانی سیب زمینی نمی خوری؟؟"

چشمهای نیمه بستت یهو درشت شد و گفتی :"اووووووم"{=میخورم}

یه چند تا که خوردی شارژ شدی و شیطونیهات دوباره شروع شد...

 

 

و ما مجبور شدیم بزاریمت تو صندلی نی نی ها ...

پسرم یکی یکی بخور سیب زمینی هاتو ...

اما زودی دوباره خسته شدی و بهونه گرفتن هات شروع شد ...

یه چرخی تو رستوران زدی و دیگه ما رو مجبور به رفتن کردی...

 

و به محض سوار شدن تو ماشین تو بغلم خوابت برد...

شبت بخیر گل من ...

همیشه باش تا ما بمونیم ...

شاد باش تا ما شاد بمونیم ...

شب به یاد موندنی ای داشتم در کنار عزیزانم ...

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ     تاجشن ماه بعد...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان سمانه
17 دی 91 20:33
ماشالا به این جیگری ...
ایشالا خدا حفظش کنه براتون ...

عزیزم قدر این مامان با سلیقتو بدون ..........



ممنون عزیزم از تعریفت ، کاش آدرسی میزاشتی تا بهت سر بزنم
آناهیتا مامانیه آرمیتا
23 دی 91 3:43
سلام .ممنون که به وبلاگمون اومدین وکامنت زیباگذاشتی مامانی
ماشالا پسرتون خیلی دوسا داشتنیه خداحفظش کنه
راستی خیلی هنرمندی عزیزم واقعاقشنگ بافتی وخیلی به گل پسرمیاد
همیشه سلامت وخندون باشی رادین گلی


مرسی عزیزم...
نظر لطفتونه ...
آرمیتای عزیزم هم خیلی خواستنیه ...